تبليغاتX
سعید ربوشه
تب
+نوشته شده در شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت23:30توسط سعید ربوشه |
ای کاش
... و کاش اون یه ذره رو هم نمی فهمیدم.
+نوشته شده در دوشنبه یکم تیر 1388ساعت14:39توسط سعید ربوشه |
یادداشت آقای کاکایی درباره اخراجی های 2

یه روز به دنیا خندیدیم ، یه روز به همدیگه ، حالا به خودمون میخندیم

از بارون عصر بیست فروردین با پسرم پناه بردیم به سینما پایتخت و اخراجی های دو در حال نمایش بود . از اینکه کارگردان آدمهای شبیه به خودش رو دستمایه خنده مردم تهرون هشتادوهشت کرده، ناراحت شدم . دوست نداشتم چهره تحریف شده ی آرمانگراهای دهه شصت، مضحکه مردم بشه . اما به هر حال اتفاقیست که در برابر چشم عقلای سینما افتاده و برادران زود جوش و دیر پز انقلاب و جنگ آخرین شیرین کاری هاشون رو نشون می دن .یه روز جلوی دانشگاه یه روز سر چهار راه حالا هم رو پرده سینما .

....نه پسرم جنگ این نبود . این آدمای عملی و لمپن به کیلومتر پنجاه جبهه می رسیدن استحاله می شدن دیگه تا اردوگاه اسارت به همون حال نمی موندن . پسرم کسی که بوی مرگ رو بشنوه خماری از سرش می پره .

پسرم دنیای ذهنی کار گردان به اندازه شخصیت های فیلمشه  او فکر می کنه اگه روحانی و جاهل به درک هم برسند همه مشکلات کشور حله . نجبا و عقلا هم یا دکتر های هالو هفت شنبه هستند یا هواپیما رباهای منافق .

پسرم ما خسته شدیم و داریم به خودمون می خندیم این تلخ ترین خنده ی یه نسل سر خورده س .

پسرم برگشتن به مردم هزینه های زیادی داره و تو سعی نکن اونقدر از مردم فاصله بگیری که مجبور شی با این شیرین کاری ها دلشونو به دست بیاری .

همین حرفا رو تو برگشت به پسرم گفتم زیر بارونی که خنده های تهرون هشتادوهشت رو خیس کرده بود .

+نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعت9:59توسط سعید ربوشه |
سی و شش سالگیم

من امروز وارد سی و شش سالگی شدم. دغدغه ها، نگرانی ها و آرزوهایم عبارتند از:

ادامه مطلب
+نوشته شده در پنجشنبه ششم فروردین 1388ساعت1:15توسط سعید ربوشه |
مبارکی روزها

قراره ما روزها را مبارک نماییم و معنا و اعتبار بدهیم یا روزها ما را . گمان می کنم برای بیشتر ما ایرانیان دومی صدق می کنه. یکی از دلایلش هم اینه که حال و هوای روزهای آخر سال برامون قشنگ تر و به یاد موندنی تره و با حلول سال  منتظر یه اتفاق بیرونی و مبارکیم اما چون درونی نیست اتفاقات عمیق و جدی نمی افته.

اگه اولی درست باشه امیدوارم  روزهایی که در پیش رو داریم از ما مبارکشن.

+نوشته شده در جمعه سی ام اسفند 1387ساعت0:56توسط سعید ربوشه |
این هم ترس های من

تو اولین کلاس مهارتهای زندگی وفتی مبحث خودشناسی مطرح شد آفای باقری نکته بسیار ظریفی رو مطرح کرد. گفتند برای من مهمه که وقتی برمی گردم و زمان طی شده را می بینم احساس پشیمانی به من دست نده.

من هم این موضوع برام مهمه و می ترسم از این که مثلا بعد از 40 سال زندگی نسبت به موضوع یا امری احساس پشیمانی به من دست بده.

 می ترسم از اینکه "متن، عرف، سنتها و ارزشها "را از روی"عادت، تمرین، نکرار، غریزه ی کورکورانه و..." به دست بیارم و بعد از سال ها بفهمم و بخونم و ببینم که عجب همش دروغ بود و بازی سلایق و علایق شده بودم و اصلا این و کی گفته و اون و با چه منطقی گفتن.

می ترسم زمانی که زیادی تو خودم غرق میشم ونسبت به خانواده، همسایه، دوستان و اطرافیانم بی توجهم.

می ترسم از زمان هایی که حرف واسه گفتن دارم و با چسبوندن یه مارک...اجازه سخن گفتن و تاثیر گذاری رو ازم می گیرن.

می ترسم از زمانی که احساسات و عواطفم شورش و در میارن و مثه یه چهارپایی که تو گل گیر کنه دچار سردرگمی می شم و فقط خدا کمکم می کنه.

می ترسم از اینکه من و محمد متین حرف همو نفهمیم.

می ترسم از اینکه هم اینک بابت این موضوع زیادی وقت گذاشته باشم.

+نوشته شده در دوشنبه سی ام دی 1387ساعت23:26توسط سعید ربوشه |
مسجدی های الغدیر

اولين باري كه به هيئت عزاداري مسجد الغدير رفتم  سال 66 بود، فكر كنم اواخر تابستون بود و ما به تازگي وارد محل شده بوديم. يه دسته عزاداري طولاني كه من بابت اين موضوع خيلي كيف مي كردم. برام خيلي مهم بود كه دسته عزاداري محلمون عريض و طويل باشه. هنوزم متاسفانه سخت افزاريم ولي اون موقع خيلي بيشتر.

همه پرسنل نيرو دريايي بودند و همديگر رو مي شناختن و هر كي يه گوشه ي كارو مي گرفت. اما درست از سال بعدش منشعب شدن و سلايقشون به هم نخورد ما هم كه قربونش برم اهل سهم دادن به هم نيستيم. اونا رفتن سي كار خودشون و جوانهاي بسياري از محل رو جذب كردن و بزرگترا و يه تعداد نوجوون و جوون مثل من (كلاس اول دبيرستان بودم) كه خيلي معادلات قدرت  رو نمي فهميدن و كاري هم نداشتن و ... موندن تو هيئت مسجد. اولشم مسجد نبود و بعد از يكي دو سال فضاي كوچولويي ايجاد شد مثل حسينيه ها.

هم زمان آقاي هاشمي زماني كه رئيس جمهور بود كمكي كرد و مسجد خيلي خوب و كاملي ساخته شد. برنامه مسجد ما برنامه ويژه اي نيست و خيلي با مساجد ديگه تفاوتي نداره  اما من هم مثل خيلياي ديگه احساس تعلق زيادي به مسجدمون دارم و شايد يكي از دلايل اون همين برنامه هاي ايامه محرمه.

يكي ديگه از دلايل وقتي خوب فكر مي كنم مي بينم آدمهايي است كه با اونا بزرگ شدم. راستش شب گذشته كه با محمد متين و سميه به مسجد رفتيم وقتي هيئتي ها دور مي چرخيدن و عزاداري مي كردن هر كدام تداعي كننده دنيايي از خاطرات در اين بيست و اندي سال بودن. بچه هايي كه بدون حتي يك مو در صورت اومده بوديم و حالا با ريش و موهاي سفيد مراقب دختر و پسرامون بوديم كه بابت اين موضوع كلي غصه خوردم و تو همون مجلس اشك ريختم.

آقاي نجفي و ساقي شب و عسگري و ... كه جانانه نوكري مي كردن و سالهاست كه نيستن. پيرمرد هايي كه اون اوايل و دوران جوونيشون حال و حوصله جنگ و مرافه از نوع تقسيم غذا و ... داشتن و الان به زحمت ميان مسجد.

كاش يه بار ديگه سال 66  از اول مي اومد. از اون سالها و برو بچه ها حرف زياد دارم ان شاءالله به موقعش.

 

+نوشته شده در دوشنبه شانزدهم دی 1387ساعت14:41توسط سعید ربوشه |
فلسفه

با دیدن فیلم نه چندان قوی شاید زود شاید هرگز (دیروز از سیمای یک نمایش داده شد) حسابی دلم لک زده واسه یه گفتگوی فلسفی و فلسفه. نمی دانم کجا و کی؟ واقعا دلم برای میز و نیمکت های کلاس از هر نوع و هر کجا که باشه تنگ شده. فقط فضای یاددهی و یادگیری باشه. وقتی میرم تو مدارس و کتابخونه برخی از مدارس رو می بینم با تمام وجود آرزو می کنم کاش آنقدر وقت داشتم تا بخونم و بخونم. یادمه از بچگی همیشه برام سوال بود پس کی همه تفسیر قرآن و می خونم؟ کی هیپنوتیزم و یاد می گیرم؟ کی همه مکاتب رو می تونم بررسی کنم؟و... .

+نوشته شده در شنبه چهاردهم دی 1387ساعت14:30توسط سعید ربوشه |
خالی بندی های ادبی

گاهی اوقات چقدر به دنبال واژه ها می گردیم تا تو این اعیاد و مناسبت ها مثل شب یلدا در قالب پیامک و... واسه هم تیکه پاره کنیم. خیلیاش از روی فکر و احساس ما نیست یا به عبارتی حرف دلمون نیست و بر اساس تقلید و دنباله روی انجام میشه. کاش دو کلمه حرف حساب دلمونو می زدیم و خلاص.

بدیش اینه که اگه این زبان و ادبیات شایع تر بشه دیگه خیلیا جرات نوشتنو پیدا نمی کنن. از ترس اینکه مبادا نتونن حرفهای ساده و پاکشونو غامض و پیچیده کنن.

نمی دونم شاید من نمی تونم و نمی فهمم.

+نوشته شده در شنبه سی ام آذر 1387ساعت13:33توسط سعید ربوشه |
باید بشنویم

امروز روز عرفه است در واقع چند سالیست که رونق بیشتری یافته. خود من اولین باری که این دعا را شنیدم و خواندم و لذت بردم سال ۷۲ بود که با بچه های علوم پزشکی دانشگاه شهید بهشتی در قالب اردوی دانشجویی به مشهد رفته بودیم. خب دعا تو حرم امام رضا(ع) قطعا لذت بخش بود. اما گمان می کنم بعد ها باید بیشتر از اینها در رابطه با فلسفه و اهمیت دعا جستجو می کردم یا مهمتر اینکه می شنیدم. اون جایی که خودم باید تلاش می کردم نشد. اون جایی که باید می شنیدم متاسفانه ... .

 

+نوشته شده در دوشنبه هجدهم آذر 1387ساعت10:13توسط سعید ربوشه |